انسان هم می تواند دایره باشد هم خط راست.
انتخاب با خودت است :
تا ابد دور خود بچرخی یا تا بی نهایت ادامه دهی ...
انسان هم می تواند دایره باشد هم خط راست.
انتخاب با خودت است :
تا ابد دور خود بچرخی یا تا بی نهایت ادامه دهی ...
معنای هدف این است : تنزل دادن امور به سطح وسایلی برای رسیدن به چیزهایی ، قربانی کردن همه ی آن چیزهایی که اکنون داری، به پای چیزهایی در آینده .
هیچ چیز را قربانی نکن .
همه چیز را به پای زندگی بریز،
زندگی کن ، یک زندگی تمام عیار.
زیرا لحظه ی اینده ، از دل زندگی تمام عیار اکنون زاده می شود .
فردا زاده ی امروز است.
فردا طعم امروز خواهد داشت.
اگر امروزرا قربانی کنی ، فردایت دوباره زشت خواهد شد ،
آنگاه دوباره باید آن را برای فردایی دیگر و باز فردایی از پس فردایی دیگر قربانی کنی.
مردم مدام امروزهای خود را می کشند.
آن ها هیچ گاه از امروز خود بهره نمی گیرند.
آن ها هیچ گاه اهمیت موهبت لحظه های کنونی را درنمی یابند
و خدا را برای این موهبت شگفت سپاسگزار نیستند.
آن ها همواره گمشده ای دارند، گمشده ی آن ها همواره در جایی در آینده است.
از یاد نبر که هدف هیچ گاه در آینده نیست ،
هر لحظه ای هدف خویش است.
هدف لحظه ی حال است که بدون عنایت ویژه ی ما می گذرد.
نیلوفر عشق ، مسیحا برزگر
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سر گشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو،چشمه ی شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
نه بهاری و نه یاری دیگر
حیف!!!
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو
این غم شیرین را
با خودم خواهم برد!!!
حمید مصدق
گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم .
شانه بالا زدنت را ،
ــ بی قید ــ
و تکان دادن دستت که ،
ــ مهم نیست زیاد ــ
و تکان دادن سر را که ،
ــ عجیب !
عاقبت مرد ؟
ــ افسوس !
ــ کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "
قصیده آبی خاکستری سیاه
داستان ها دارم ،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو .
از دیاران که گذر کردم . رفتم بی تو ،
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.
و صبوری مرا ،
کوه تحسین می کرد .
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من نیست تهی
کاروان های محبت با خویش
ارمغان آوردم.
قصیده آبی خاکستری سیاه
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی است
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست .
قصیده آبی،خاکستری،سیاه
تو نخواهی آمد
و شعر
داستان پرنده ای است
که پرواز را دوست دارد و
بالی ندارد......
نمیدونم از کیه اما جالبه!!